تبليغاتX
غروب صبح
غروب صبح
تابع مكان و زمان نيستم
یادش بخیر

دکتر ابدالی(مسئول بخش پژوهشی دانشگاه کشاورزی و منابع طبیعی رامین):من گاهی اوقات که به وبلاگ دانشجویان این دانشگاه(دانشگاه کشاورزی و منابع طبیعی رامین) سر می زنم واقعاْ برای وبلاگ نویسای دانشگاه افسوس می خورم که فقط با یک مشت وبلاگ پوچ روبرو می شم که همش شدن تو راه یونی سرویس فلان شد و فلان استاد این کارو کرد و...

نمی دونم چرا امشب دلم گرفته اما خوشحالم که مثل قدیما توی دل گرفتگیم به کلبه ی کوچیکم رو آوردم.

دلم واسه ترم ۱ و ۲ تنگ شده.واسه اون همه شور و اشتیاق.چرا من سرد شدم؟؟چرا ما سرد شدیم؟؟

چرا ما سوختیم؟؟؟چرا ما رو سوزوندن؟؟

منو مائی که این همه شور و شوق داشتیم واسه بودن.

آقای دکتر ابدالی من و ما تا به امروز شعارمون این بود که کاش دانشگاه پر بود از کامرانفرها از ابدالیها ازسواعدیها از ....    آقای دکتر یادت میاد وقتی توی گوگل و یاهو اسم دانشگاه و سرچ می کردی اگه سه چهار تا وبلاگ ما بالا نمی یومد بالا هیچ کس نمی فهمید اصلاْ دانشگاه رامین وجود خارجی داره.آره،یادت میاد؟؟؟اون زمان هم به حال ما افسوس می خوردی؟؟؟(ما اون زمان کلاْ پنج تا وبلاگ بودیم.من- آرمتی- گفتنیها-بچه های صنایع غذایی-رامینیان۱)آقای دکتر من و ما پیرامون مسائل فرهنگی دانشگاه نوشتیم قرار نبود کم کاری  و بهتر بگم بیکاری امور پژوهشی دانشگاه رو ما جبران کنیم.قرار نبود جور سایت دانشگاه رو ما بکشیم.

آرمتی،گفتنیها،بچه های صنایع غذایی،حسنعلی،محمد رضا...یادتون میاد سال ۸۶ ما در طول یه ترم چند تا شب شعر داشتیم.یادتون میاد چند تا مراسم جشن و سوگواری داشتیم.یادتون میاد با کمک بچه های اون زمان چقدر کانونهای امور فرهنگی رونق گرفته بودن.یادتون میاد چقدر بین انجمن های علمی کل کل بر سر رقابت و فعالیت بود.یادتون میاد؟؟؟؟؟من ذهنم خستست.تورو خدا شما بگین.چرا ساکت نشستین و دارین فقط نگاه می کنین.

دانشگاهی که واسه اجرای تک تک مراسمش به خود کفایی رسیده بود(از گروه تواشیح بگیر تا تئاتر و موسیقی و...)حالا وضع و اوضاش طوری شده که مناسبتها یکی پس از دیگری میان و میرن اما خبری از مراسم نیست.خبری از فعالیت فرهنگی نیست.من عقیده دارم که ورودیهای ۸۵ و ۸۶ یه موج پر شور و سر شار از انرژی توی دانشگاه بودند که این موج توسط موج شکنیهای امور فرهنگی و بقیه ی مسئولین دانشگاه سرکوب شد.البته برای شما که بد نشد.شما همین رو می خواستید.دانشجوی خاموش.دانشجوی سرباز .

 

 

|+| نوشته شده در  ساعت   توسط چارلی   | 

دور دنیا در یک روز!

فنجان دسته دار من که چایی ام را هر روز صبح برایم گرم نگه می دارد،سیاه رنگ است.روی دیواره اش سه نفر آدم عروسکی ـ قرمز و زرد و نارنجی ـ که یک کره ی زمین به روی دستهایشان گرفته اند و می چرخانند است.قرمز و نارنجی زیر دو طرف کر ه ی زمین روبروی هم ایستاده اند و من تقریباً مطمئنم بدون زرد هم نمی توانند کره ی زمین را همانجا نگه دارند.زرد روبروی من و در کنار کره ی زمین در حالیکه یک دستش را زیر کره گرفته است ایستاده است و با انگشت دست دیگرش زمین را می چرخاند.زرد عادتهای عجیبی دارد.گاهی وسط روزهایی که من حسابی سرم شلوغ است و وقت سر خاراندن هم ندارم،ساعتها می نشیند روبروی من و به چشمانم خیره می شود.هر بار سرم را بر می گردانم باز چشمانم را می دزدد و نگاهم را به بدن زردش گره می زند و من خشک می شوم.

 نیم رخ ایستاده است و من نیمی از اندام کشیده اش را نمی بینم.گردنش را به سمت کره ی زمین می چرخاند،ولی هنوز با گوشه چشمش مرا زیر نظر دارد تا مبادا چشم از تماشایش بردارم.زرد هیچ وقت به سمت من بر نمی گردد.زرد رفتار عجیبی دارد.گاهی فکر می کنم مرا از جایی می شناسد.گاهی فکر می کنم نیمه دیگر صورتش یک زخم عمیق دارد که دوست ندارد آن را به کسی نشان دهد.گاهی فکر می کنم می ترسد اگر برگردد تمام حس کنجکاوی من را از بین ببرد و من دیگر در آرزوی دیدنش به تماشایش ننشینم.

بارها تصمیم گرفتم دلیل رفتار عجیبش را از او بپرسم،ولی زرد هیچ وقت با من حرف نمی زند.زرد همینطور که دنیا را با نوک انگشتانش می چرخاند،با دستش مسیر مشخصی را روی زمین لمس می کند که از خانه من هم می گذرد.هر بار که به خانه من  می رسداندکی مکث می کند و وقتی مطمئن می شود که توجه مرا جلب کرده،باز دنیا را می چرخاند.باز مرا بدنبال انگشتان آرامش به دور دنیا می کشاند و باز مرا به خانه ام می رساند،و باز نیم نگاهی به من می اندازد و من همچنان چای داغ لب سوز لب دوز دیشلمه ام را هورت هورت مزه می کنم و مراقبم که کره ی زمین از جایش نلغزد....

 

پ.ن:این نوشته ام توی یکی از روزنامه های امروز اهواز بود.

پ.ن:من هیچ وقت همچین فنجانی نداشتم اما همیشه تصورم از فنجان مورد علاقم یه فنجان با تصویر بود.

پ.ن:رنگ ها رو بر اساس کتاب رنگ شناسی آلفرد مرلیوم انتخاب کردم.   

|+| نوشته شده در  ساعت   توسط چارلی   | 

یه دعا از ته دل
خدا توی این جامعه هیچی ازت نمی خوام فقط اینکه مردم باهام طوری باشند که من با اونها هستم.

اگه بهشون دروغ گفتم اونها هم بهم دروغ بگن.اگه ناجوانمردی کردی اونها هم ناجوانمردی کنن.اگه پشت سری کسی حرف زدم اونها هم پشت سر من حرف بزنن.اگه خیانت کردم اونها هم به من خیانت کنن.اگه حق کسی رو خوردم اونها هم حق من رو بخورن.اگه نسبت به کسی بی ادب بودم اونها هم نسبت به من بی ادب باشن.اگه نسبت به کسی دورو بودم اونها هم نسبت به من دورو باشن.اگر باهاشون روراست نبودم اونها هم نسبت بهم روراست نباشن.اگه به کسی بد کردم اونها هم به من بد کنن....   اما اگر.........

|+| نوشته شده در  ساعت   توسط چارلی   | 

یادنامه پرویز

وقتي استاد كسايي از موسيقي شكست خورده ي ما مي گه،وقتي استاد عليزاده و پيرنياكان از درد دل مشكاتيان مي گن،وقتي استاد درويشي به صراحت تمام پشت تريبون مياد و ميگه:پرويز دق كرد. و اين دق برخاسته از بي‌توجهي صندلي‌هاي عرق كرده و چركيست كه مدام به عنوان مدير موسيقي در اين مملكت ظاهر مي‌شوند و گند مي‌زنند و مي‌روند ..... باز خيلي رو مي خواد تا  ايماني خوشخو  بياد پشت تريبون و صحبت كنه . هو كشيدن مردم كاملاً بي اختيار و ناشي از لگد مال كردن موسيقي سنتي و ملي ما توسط فرد شما بود.

مدير نالايق ما! آگاه باش كه موسيقي ما رو سمت نا كجا آباد بردي.

 

اي دوست وقت خفتن و خاموشي‌ات نبود
وز اين ديار دور فراموشي‌ات نبود

تو روشنا سرود وطن بودي و چو آب
با خاک تيره روز هماغوشي‌ات نبود

ميخانه‌ها ز نعره تو مست مي‌شدند
رندي حريف‌ مستي و مي نوشي‌ات نبود

دود چراغ موشي دزدان ترا چنين
مدهوش کرد و موسم خاموشي‌ات نبود

سهراب اضطراب وطن بودي و کسي
زينان به فکر داروي بيهوشي ات نبود

در پرده ماند نغمه آزادي وطن
کانديشه جز به رفتن و چاوشي‌ات نبود

در چنگ تو سرود رهايي نهفته ماند
زين نغمه هيچ‌گاه فراموشي‌ات نبود

اي سوگوار صبح نشابور سرمه‌گون
عصري چنين سزاي سيه پوشي‌ات نبود

دكتر شفيعي كدكني
21 سپتامبر 2009، پرينستون

|+| نوشته شده در  ساعت   توسط چارلی   | 

اشکالات کتب درسی
با شروع فصل بازگشائی مدارس بر خودم لازم دیدم که بیام و اشکالاتی که در بعضی کتب درسی مقاطع مختلف دیدم رو بیان کنم و به اصلاح آنها بپردازم.

***درس جغرافیا

متن کتاب(کره ی زمین،کره ای مسطح و شلجمی شکل است که به علت و جود اقیانوسها،دریاها و دریاچه های فراوان بر روی آن به رنگ آبی دیده می شود.)

اصلاح(نگاه کن عمو جان،اصلاً اینجور نیست،درسته تو بچه ای اما تاحالا،نه خدایی تا حالا چند بار ماشین بابات تلپ افتاده توی این ناهمواریهای زمین؟؟؟؟؟به هر حال اینو گفتم تا یه وقت فک نکنی آسفالت خرابه و مقصر اون پیمانکاریه که آسفالت کرده ها،نه عمو جان اینها همه چرت و پرتن،مقصر سطح کره ی زمینه که نا صافه،شهردار بیچاره چه تقصیری داره؟؟؟؟لطفاً اون جمله ی کتابت رو خط بزن و بنویس (کره ی زمین در قسمتهای مختلف هر شکلی که دلش بخواد می تونه باشه، به هیچ کس هم ربط نداره،اگرم کسی حرف زیادی زد با کره زمین طرفه ها،حالا اگه کسی جرات داره حرفی بزنهَ!!! )

     ادامه دارد.....

 

|+| نوشته شده در  ساعت   توسط چارلی   | 

سرو آزاد پرید
حال می باید از بازی مستانه ی گردون نالید ، که چرا سرو آزاد دل ما.....؟؟

مشکاتیان برای موسیقی ملی ما همیشه مشکاتیان بود. 

 

|+| نوشته شده در  ساعت   توسط چارلی   | 

اشک

وقتی بچه بودم و همراه مامانم به مجالس روضه ی زنانه می رفتم و می دیدم زنهای مجلس زار زار گریه می کنن،همیشه از خودم می پرسیدم آخه مگه اینها دیوانه اند که با صدای نخراشیده ی این پیرزن زانوی غم بغل می گیرند و گریه می کنند.

وقتی بزرگتر شدم و به سنی رسیدم که دیگه توی اون مجالس زنانه برایم جایی نبود و مامانم مجبور بود من رو تنها به مجالسی ببره که زنانه و مردانه بودند،از خودم می پرسیدم که این آدمها چگونه می تونن با شنیدن داستانی که هزاران سال پیش اتفاق افتاده گریه کنن؛می پرسیدم این آدما اصلاْ به چی زار می زنن و گریه می کنن و توی صر و صورت خودشون می زنن.

امروز جواب همه ی این سوالها رو فهمیدم،صبح وقتی توی بقیع بودم فهمیدم اشک بهانه است.فهمیدم این اشک چشم نیست این اشک دلِ.فهمیدم اومدنش دست من و تو نیست.فهمیدم این قطرات حرف دلند و رحمت روح.

الان که توی هتل روی تخت دراز کشیدم و دارم فکر می کنم،می بینم که توی روضه های ما چند نمونه اشک ریخته می شه:

۱ـ نمونه ی اول:اشکی است که افرادی اون رو می ریزند که به بن بست خوردن و به ذهن خودشان به مسیر آخر متوصل شده اند.

۲ـ نمونه ی دوم: افرادی اون رو می ریزند که می خوان حضورشون توی اون مجلس خالی از لطف نباشه و صرفاْ می خوان همرنگ جماعت باشن.

۳ـنمونه ی سوم: افرادی اون رو می ریزن که خودشان در زندگی با مشکلی مواجه شده اند و به یاد و خاطر آن مشکل اشکشان را سرازیر می کنند.در این افراد احتمال این می رود که اصلاْ حتی به روضه هم گوش ندهند.

۴ـ نمونه ی چهارم:این نمونه اشک به اشک مصنوعی مرسوم است زیرا افرادیکه این نمونه اشک را می ریزند معمولاْ اصلاْ اشک نمی ریزند و با گذاشتن دست جلوی صورت و یا کشیدن چادر مانع دیدن چشمان خود می شوند و بعضاْ برای طبیعی جلوه دادن موضوع سر و صدائی از خود خارج می کنند(مانند گرفتن بینی ، های و هوی ناشی از زاری زیاد و.....)

۵ـنمونه ی پنجم:افرادی این نمونه اشک رو می ریزند که با شنیدن روضه ی کذا دلشان می شکند و فرو می ریزد،این افراد صرفاْ بخاطر نام مقدس ائمه و بخاطر عشق به وصال و قصه ی درد آنها اشک می ریزند. این افراد هیچ گونه چشم داشتی از اشک خود ندارند.

سومین روز سفر

ساعت ۹ صبح/مدینه 

 

|+| نوشته شده در  ساعت   توسط چارلی   | 

آزاده
آزاده لقب و صفتیه که برای استاد انتخاب کردم.استاد محمدرضا شجریان.

وقتی که چند شب پیش برای دیدن گفت وگوی شجریان با شبکه ی صدای آمریکا بال بال می زدم و نمی دونم چه اتفاقی بر سر این آنتین زاغارتمون اومده بود،گویا اونطرف استاد حسابی گرد و خاک به پا کرده بود.

امروز وقتی تونستم مصاحبه اش رو توی یکی از سایتها بخونم پیش خودم گفتم آفرین،الحق که تو آزاده ی آواز ایرانی!!!!!!!! 

|+| نوشته شده در  ساعت   توسط چارلی   | 

یه وقتایی آدم تموم می شه به حکم انسان بودنش.من همون آدم هستم که چند ماه پیش تموم شدم.

سعی کردم توی این چند ماهی که فته بودم مرخصی از نو خودم رو بسازم.حالا اینکه موفق شدم یه چارلی تازه سازم یا نه،قضاوت با شماست.

فردا می خوام اولین پست این آدم به اصطلاح تازه رو بزارم.پس تا فردا......

|+| نوشته شده در  ساعت   توسط چارلی   | 

اگر تقلب نشه،احمدي پنجم مي شه؟؟؟؟؟؟؟

چارلي

    تا آخرين نفس حمايتت مي كنيم..............
|+| نوشته شده در  ساعت   توسط چارلی   | 

یادش بخیر
داستان از این قرار بود که چارلی قصه ی ما وقتی دید از شخصیت واقعیش فاصله گرفته رفت تو یه کلبه ی دیگه و شد henry  اما از اونجایی که همه به اصل خودشون باز می گردن چارلی هم دوباره برگشته. منتظر باشید.

پ.ن:henry در آتش سوزی کلبه اش سوخت.خدایش بیامرزد.

|+| نوشته شده در  ساعت   توسط چارلی   | 

رستم نامه قرن بیست و یکم

سهراب که رستم را نقش بر زمین کرد هنوز خنجر کشیده بر سینه اش ننشسته بود که ناگاه رستم دست بر کیف روی کمربند برد و اسپری دفاع شخصی خود را که از توران زمین آورده بودبر بینی تازه عمل شده سهراب پاشید.تهمینه جیغی بنفش کشید و نالید ای شوهر نابکار بخاطر این ناجوانمردی بیچاره ات می کنم.مگر مجوز داری مامور نمای قهرمان نما؟؟؟؟

رستم مجوز حمل اسپری را که از فدراسیون قویترین مردان قرن بیست و یکم که شیران بی یال و دم و اشکم نام داشت به عنوان علامت حاکم بزرگ میتی کوما نشان داد و گفت:دعا کن به هوش نیاید اگر چشم باز کند با این دستگاه کوچک شوکر به او شوک الکتریکی می دهم.تهمینه می نالید و چون ابر بهاری می گریست.رستم خنجر کشیده موی سهراب را برید و زیر لب می غرید:چقدر سفارش کردم این وروجک با رفقای نا اهل راه نرود این آخرا که با بچه های افراسیاب راه می رفته موهاش مثل رود گلیت - ابروهاش بریژیت باردو - دماغش آلن دلون و ریشهاش مثل طالبان شده.پسرای افراسیاب چیز خورش یعنی اکس خورش کردن تا زورش دو برابر بشه و جلوی پدرش به ایسته ها؟؟.....

تهمینه شیون کنان پاسخ:مگر از پسرای افراسیاب کمتر بود که سوالای دانشگاه را برایش خریدن و حالا با کلاس سال سه نشسته مگر پول فرستادی موسیقی یاد بگیره و مثل پسر شغاد پسر عموش نوازنده جاز بشه و یا با استعدادی که داشت بره تو کار بیزینس و حالا با شهرام جزایری شریکی کار بکنهمن از نداری و حفظ آبرو نزد فرنگیس و رودابه مجبور شدم بازوبند پهلوانی این زبان بسته را به جای النگو دست کنم و....رستم فریاد زد:ساکت زن.ماهپیش از کاووس مساعده گرفتم تا دماغت عمل بشه.وامی از قباد گرفتم خرج گونه گذاری و مصنوعی های هیکل نخراشیده تو از ناخن و مژه و ابرو تا خرج وکیوم چربی در پهلوهای خودت شده است.

سهراب که به هوش آمده بود بازوبند رستم را نشانش داد و گفت این بازوبند را می فروشم تا گوشی N۹۵ بخرم اصلا برای جنگیدن حسش نیست و اصلا کشتی گرفتن حال نمیده.من استعدادم تو بیلیارده بی خیال پهلوونی.همین تو بودی که نذاشتی برم فوتبال دسته ۳ که می شدم شموشک یا سماواتی بودم.خارج هم رفته بودم فریدون زندی می شدم که توپه توپه.رستم عابر بانک سپه خود را جلوی سهراب افکند و.... 

|+| نوشته شده در  ساعت   توسط چارلی   | 

 
business articles