تبليغاتX
غروب صبح
تابع مكان و زمان نيستم

من اعتراض را می فهمم، آزادی را هم قبول دارم و می گویم برای اعتراض به این محدودیت می توان جان داد.حتی در همین حال دارم فکر می کنم که چرا مثلاْ برای اعتراض از روش بودائیان تبت استفاده نمی کنیم؟معترضانی که خود را آتش می زنند و جان سر آزادی و اعتقاد می دهند.شاید یکی از دلایلش نا همخوانی این نوع اعتراض با فرهنگ ما باشد.

تابوی برهنگی در جامعه ما نه ناشی از عملکرد حکومت که ژدیده ای اجتماعی است و برای اعتراض قابل فهم برای همین اجتماع طراحی کرد وگرنه نه تنها جان دادن ما برای آزادی ره به ترکستان تعصب و خشک مغزی می برد، بلکه قید و بندهای رهروان و اسیران تشنه آزادی را محکم تر می کند.به شخصه با برهنگی مشکلی ندارم ، نکته سر عدم ضرورت چنین کاری است.


+ نوشته شده در  ساعت   توسط چارلی   | 
جلو نیا
زمین مال من هم هست
چرا مرا می‌ترسانی
زن تو بودن صبح را از من گرفته است

پ.ن:چند جمله ی ساده اما بسیار روح دار و تاثیر گذار از مریم هوله در در شعر «برایت هفت تیر می‌کشم».


+ نوشته شده در  ساعت   توسط چارلی   | 

در کودکی یادم هست نمی‌دانم چه کسی در پاسخ آن که اگر خدا هست پس چرا او را نمی‌بینیم، گفت برای آن که خدا آن قدر هست که ما او را نمی‌بینیم. بعدها که بزرگتر شدم این گفته مصداق بیشتری برایم پیدا کرد، از خدا رسید به عشق و از عشق به هنر و سوژه‌های هنری فراوانی که در همه جای زندگی‌مان پخش و پلا بودند و ما آنها را نمی‌دیدیم و چه بسا هنوز هم نمی‌بینیم....


+ نوشته شده در  ساعت   توسط چارلی   | 
با نی شروع می کنم که کوکش از دل می آید. هر چه نفس گرمتر ناله اش گیرا تر است. فقط صبح ها سراغش می روم. یک صبح است چهارگاه اما رقصی به میان نیست! کوکش می کنم. سه تار را می گویم.زخمه هایم زخمی است. حالی دیگر نیست.کوکش را عوض میکنم و میزنم همراهم هست و دیگر نیست!

ویلن تازه آمده و نوی بازار است اما دل آزار کهنه بازار ما نیست. ظریف است و لوس  و با کمترین اشتباه جیغ می کشد. اما وقتی همراه است هم راه و هم هدف.

همدم شب های تار ‌‌٬ تار است.  چنان در سینه می گیرمش و کوک می کنم که یخ نکند نازک نارنجی است چون اگر سردش شود با لرزش جوابم را می دهد.

تمام سازها کوکند اما این منم که کوکم در رفته. سیم هایم کهنه است اما هنوز هم اگر دست توانایی کوکش کند حرف ها دارد برای گفتن.

راستی کوک سازم چه بود؟


+ نوشته شده در  ساعت   توسط چارلی   | 

شب  پرده رنگ و رو رفته و کثیف اتاق خواب را کنار زد . خیابان را دید از شلوغی سیاه شده بود. زن دستی به موهای تازه رنگ کرده و زردش فرو برد و نگاه به گربه ای کرد که کف خیابان له شده بود و جوانی با بیل در حال کندنش از آسفالت بود. رد لاستیک ماشین روی خون گربه دیدن نداشت. زن به سمت آینه کنار تخت رفت و ماتیکش را برداشت و به چشمانش مالید و با مداد لبش را سیاه کرد و با لاک سفید روی لبش لبخند نقاشی کرد. پرده ها را کشید در تاریکی تو آینه به قیافه اش زل زد.

صبح روی یک نفر در خیابان پرده زرد و آفتاب مرده ای کشیده بودند تا کسی قیافه اش نبیند.

کسی از اتاق خواب ساختمان روبه رو حتی پرده کشیده را کنار نزد تا ببیند چه خبر است.       


+ نوشته شده در  ساعت   توسط چارلی   | 

از بدی های زندگی در اهواز این است که ماشین داشتن یک واجب عینی ست و پیاده رفتن یک مکروه مکدر. همین می شود وقتی اتفاقی فرصتی برای پیاده تا خانه رفتن پیدا می کنی و شانسی هوا همچین ابرِ باران باریده و خالی شده است، شانسی تر ام پی تری پلیرت می افتد روی دور آهنگ ها خدا. اولش خود غلط بود آنچه می پنداشتیم از یاران و بعد راه می رود توی بیات ترک و بعدش می پرد به ابرها که ببار ای بارون ببار؛ بعدش آتش در نیستان سنگفرش ها می اندازد و تو را بالای بالا می برد، آن چنان که می نخورده، همه مستان سلامت می کنند و جان را هم غلامت. کم نیست از این ها صدای سخن عشق با تنبور و بعدش شبی را یاد بیاری که چشمم نخفت و شنیدم که پروانه با شمع چه ها گفت. بعدش یک هو ابرها راه بیفتند و تو زیر بوسه های باران مست شوی و هی مست تر و هی مست تر و هی که یاوران مَسِّم و مخمور باده اَلست.

خانه کو؟ کجایی تو؟ اینجا غوغای عشق بازان است.

charli.blogfa


+ نوشته شده در  ساعت   توسط چارلی   | 

نباشم گر در اين محفل چه غم ديوانه‌اي كمتر
خوش آن روزي ز خاطرها روم افسانه‌اي كمتر

بگو برق  بلاخيزي  بسوزد  خرمن  عمرم
بگرد شمع هستي بي‌خبر پروانه‌اي كمتر

تو اي تير قضا صيدي ز من بهتر كجا جويي
به كنج اين قفس مرغ نچيده دانه‌اي كمتر

چه خواهد شد نباشد گر چو من مرغ سخنگويي
نوايي كم،  غمي كم، ناله مستانه‌اي كمتر

ز جمع خود برانيدم كه همدردي نمي‌بينم
ميان  آشنايان  جهان   بيگانه‌اي   كمتر

تو اي سقف كبود آسمان بر سر خرابم شو
پرستويي نهان  در  تير كوب  خانه‌اي كمتر

چه حاصل زين همه شور و نواي عاشقي اي دل
نداري  تاب  مستي جان من پيمانه‌اي  كمتر

چو مستي‌بخش گفتاري ندارم دم فرو بستم
سبو بشكسته‌اي در گوشه ميخانه‌اي كمتر

 معيني كرمانشاهي

دوست داشتم من این چند بیت رو می گفتم.


+ نوشته شده در  ساعت   توسط چارلی   | 
شيرينی لبان تو فرهادی آورد
دلخواهی آن‌قدر که غمت شادی آورد

جز عشق ِ دلنشين تو، کارام جان ماست،
دامی نديده‌ايم که آزادی آورد

دل را خراب کرد و به گنج هنر رسيد
عشق خرابکار تو آبادی آورد

مقبول باد، عُذر کمندافکنان عشق
چشم غزال رغبت صيّادی آورد

گر عشق‌وَرز و مست نمی‌خواهدم خدای
باری، چرا جمال پریزادی آورد؟

ای جان سراب‌نوش نگاهت، بگو دلم
رو با کدام سوی در اين وادی آورد؟

کوه غمت به تيشه جان می‌کَنَد دلم
شيرينی لبان تو فرهادی آورد.

* جاي آن دارد كه به پاي آقاي «اسماعيل خويي» كه مرداد 38 اين غزل شادي‌آور را گفتند بايستيم و كف بزنيم. راستش ايرج بسطامي اين غزل رو تو آلبوم «افسانه» خونده و من كنجكاو بودم ببينم اين شعر فوق‌العاده از كيه! واقعا عاليه...

پ.ن: با عمو شاکر گلم


+ نوشته شده در  ساعت   توسط چارلی   | 

یكی بود، یكی نبود.

یه خاكِ خیلی حاصلخیز بود كه می‌شد هزار جور بذر اصلاح‌شده و اصلاح‌نشده توش كاشت. هزار تا سیلو می‌شد از محصول گندم‌ و یونجه‌ش پُر كرد. هزار تا گاو شیری از نژادهای اصلاح‌شده و اصلاح‌نشده اون دور و بر بودن كه می‌تونستن بیان تو كاه و كُلَش‌هاش بچّرن. هزار تا گوساله‌ی سالم قبراق می‌تونستن زاییده بشن. هزار تا زن با شلیته‌های رنگارنگ و لُپای قرمز و صورت‌های اصلاح‌شده و اصلاح‌نشده می‌‌تونستن بشینن روی چارپايه‌های كوتاه و شیر گاوها رو بدوشن و بریزن تو سطلای فلزی؛ و بعدش هزار تا فرمول اصلاح‌شده و اصلاح‌نشده می‌شد نوشت برای رابطه‌ی بین میزان شیردهی و تعداد بذر پاشیده‌شده در متر مربّع و تعداد دفعه‌هایی كه گاو‌ها در شبانه‌روز دُم‌شون رو با زاویه‌ی 24 درجه نسبت به افق تكون‌تكون می‌دادن.

 

ولی از اون‌جایی كه این قصّه‌ راستِ راست بود و بنابراین غیر از خدا هیچ‌كس نبود، هیچ‌كدوم از این كارها نتونست انجام بشه، و همه‌ش در حدّ تئوری‌های اصلاح‌شده و اصلاح‌نشده‌ی سیكل تكوین و تكامل كائنات باقی موند.  


+ نوشته شده در  ساعت   توسط چارلی   | 

كلمه‌ها بار دارند. مثل «جان دادن» وقتی جای می‌گیرد در جمله. می‌توانی زیرش را خط بكشی و بگویی «فعل تركیبی» و دنبال فاعل بگردی. «او» مثلا! هنوز معلوم نیست این «او» مونث است یا مذكر. یعنی همان زن یا مرد خودمان. این هم یكی از زیبایی‌های زبان فارسی است نه؟ سوم شخص هیچ‌وقت جنس ندارد مگر در جمله. این «مگر» هم از همان كلمه‌های عجیب زبان فارسی است. بارهای مثبت را منفی می‌كند و به همه جمله‌هایت یك علامت سوال می‌دهد......


+ نوشته شده در  ساعت   توسط چارلی   | 

شب های این تابستان همه اش روی بام ما صدای دخترکِ تاززنی می آمد که باد، پریشانیِ موهایش را از زیرِ شال صورتی رنگش کنار می زد هی و من لابد از این پایین هیچ نبودم به جز هوّایی که آروزی باد داشت. و من باد بودم که می پیچیدم دور پاهایش که آوای رقص ببرم به همۀ بام های همسایه که جشن پاییز است و پاییز از یک "شب" شروع می شود در تو؛ با رنگ صورتیِ شالی که می رقصد در باد و باد، طُرّه طُرّه طَراری می کند که بیَفشاند از تار تارِ صدای سازت آواز. و آواز، من باشم آرزویی خفته در میان لب هایش.

                                                                                                 نویسنده:؟؟؟؟


+ نوشته شده در  ساعت   توسط چارلی   | 

گفت‌وگو نياز ديرين انساني است كه در طول تاريخ انديشيده و «گفت‌وگوي تمدن‌ها» ضرورت نوين جهاني است كه در عميق‌ترين لايه‌هاي خويش به خردورزي رو آورده است. هركس گام در راه «گفت‌وگو» مي‌گذارد،‌ نقطه عزيمت خويش را «ندانستن» قرار مي‌دهد و چون مي‌داند كه گفت‌وگو از شنيدن آغاز مي‌شود، جسارت ورود به عرصه‌هاي ناشناخته را دارد.

اين بخشی از مقدمه كتاب «در جهان گفت‌وگو»ي دكتر «هادي خانيكي» است كه «انتشارات هرمس» آن را منتشر كرده. اين كتاب بر مبناي پژوهش دكتراي خود ايشان به چاپ رسيده و خانيكي در آن به بررسي تحولاتي گفتماني در پايان قرن بيستم پرداخته است. «در جهان گفت‌وگو» شامل 6 فصل است كه از ميان آنها مي‌توان به واكاوي مسئله گفت‌وگو، رويكردهاي مباني جديد گفت‌وگو، مقوله‌هاي اصلي در گفت‌وگوي تمدن‌ها، گفت‌وگو و تحولات سه دهه پاياني قرن بيستم و رهيافت‌ها و راهبردهاي گفت‌وگويي اشاره كرد.

اين كتاب بايد زودتر از اينها منتشر مي‌شد، اما به‌دليل مشغله‌هاي استاد به تاخير افتاده است. با وجود آنكه شايد بحث‌ «گفت‌وگوي تمدن‌ها» به ظاهر از مد افتاده باشد، اما به نظر من هنوز اين امر گمشده بشر امروز است. انساني كه مدام از برهم خوردن امنيت، آسايش و صلح دنياي اطراف به خود مي‌لرزد. امروز ديگر نمي‌توان به بحث‌هاي حقوق بشر، محيط زيست، گفت‌وگوي تمدن‌ها، آزادي و... برچسب لوكس بودن را چسباند. دنيا نيازمند تفكر نو با رويكردي نو به جهان اطراف است.

تهيه و خواندن اين كتاب ضرر ندارد. كتاب به «سيد محمد خاتمي» تقديم شده. كسي كه به قول دكتر خانيكي براي فروغ «گفت‌وگو » در اين سامان، خود «شمع» شد.

به اميد روزي كه هيچ كس خودش را اول و آخر رسيدن به حقيقت نداند و آن را براي خود و اطرافيانش مصادره نكند. بي‌گمان آن روز گفت‌وگو صلح حقيقي را به جهان هديه مي‌كند.


+ نوشته شده در  ساعت   توسط چارلی   |